تبليغاتX
سو تو کور

سو تو کور

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني...

 

 

 

 

 

دو دوست از شهری به شهر دیگر سفر میکردند.


در طول سفر یکی ازآنان در رودخانه افتاد،


دیگری در آب پرید و او را از غرق شدن نجات داد.


دوستی که چیزی نمانده بود غرق شود خدمتکارش را وا دار کرد تا روی

 سنگی حک کند


"در این مکان نجیب زندگی اش را به خطر انداخت تا جان دوستش


موسی را نجات دهد."


دو دوست به راه خود ادامه دادند.


در راه بازگشت در کنار همان رودخانه نشستند و به گفت و گو مشغول

 شدند.


در حین صحبت میان آن دو اختلاف نظر منجر به بحث شد.


حرفهایی رد و بدل شد موسی که در حال غرق شدن بود


از منجی خود نجیب سیلی خورد..


او بساط خود را بر چید،


چوبی برداشت و با آن


روی ماسه ها نوشت:

 
"در این مکان نجیب در خلال مشاجره ای پیش پا افتاده


قلب دوستش موسی را شکست. "

 
یکی از خدمتکاران موسی از او پرسید:


چرا داستان دلیری دوستش را بر سنگ حک کرد،


اما داستان بی رحمی او را روی ماسه ها نوشت؟!


موسی جواب داد:


خاطره ی لحظه ای را که دوستم نجیب جان مرا از

 
خطر نجات داد روی سنگ نوشتم،

 
تا زمانیکه این سنگ پاک نشده از یاد من نیز نرود..


و خاطره ی لطمه ای که به روحم وارد کرد را روی ماسه نوشتم و


امیدوارم حتی قبل از این که این کلمات از روی ماسه محو شوند بتوانم او را

 ببخشم..
...
..
.
کاش همه این کار رو تمرین میکردیم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت8:39توسط حسین | |